چرا هنگام تمرین مدیتیشن، خواب می‌رفتم؟

۱:۵۵ ب.ظ ۲۲/فروردین/۱۴۰۰

پلان اول: خسته و کوفته از کار روزانه و افتاده روی تخت

کارهایی که هیچ‌وقتِ خدا تمامی ندارند و هنوز یکی تمام نشده، هزارتای دیگرش هوار می‌شوند روی سرم. از اینکه وقتی سرخوش بودم، به انجام هیچ کاری، جواب رد ندادم، حسابی پشیمانم. حالا در این وقت کم چطور می‌خواهم این همه کار را به موقع انجام بدهم و به دست مشتری برسانم؟ تمام وجودم را استرس می‌گیرد. استرس کارهای عقب‌افتاده، درس‌هایی که نخوانده‌ام، پروژه‌هایی که نصفه باقی مانده‌اند، برنامه‌هایی که به سرانجام نرسیده‌اند و… . از دروغ گفتن هم بدم می‌آید، درست مثل بدقولی کردن؛ اما انگار دارد مثل این ضرب‌المثل برایم پیش می‌آید که: «همیشه از چیزی که بدت میاد، سرت میاد».

یکی دو نفری را با این بحث که لپ‌تاپم دچار مشکل شده است، راضی می‌کنم که چند روزی به من فرصت بدهند تا کارهایشان را انجام بدهم (از حق هم نگذریم، واقعاً لپ‌تاپم مشکل پیدا کرده بود). بعد توی دلم گفتم: «اگه خودم هم بودم این حق را به فرد مقابلم می‌دادم. یک وقت‌هایی صبر کردن برای یک کار خوب، ارزشش را دارد».

با همین فکر و خیال‌ها، خودم را راضی می‌کنم که فردا هم روز خداست، تا کارها را مجدداً به فردا موکول کنم.

پلان دوم: محیط آماده برای تمرین مدیتیشن

اینقدر ناگهان برنامه وکوفیت را پیدا کردم که هیجان‌زده از تمرین‌هایی که داشت، تصمیم گرفتم سراغ تمرین‌های مدیتیشن بروم. از مدت‌ها قبل مدام توی سرم چرخ می‌خورد که برای حال بهتر و دور شدن از استرس‌های روزانه، بهتر است کمی این مدل تمرین‌ها را انجام بدهم؛ ولی از آنجا که آدم سهل‌انگار و پشت‌گوش‌اندازی هستم، مدام انجام این کار را به تعویق می‌انداختم. ضمن اینکه برنامه‌ای هم باب میلم پیدا نمی کردم. اما حالا شرایط مهیا بود.

فضای تاریک، تهویه مناسب و عود! (نه عود از آن دسته چیزهایی است که متاسفانه باعث سردردم می‌شود و از سر ناچاری این یک آیتم را از محیط حذف کردم یا به عبارت درست‌تر، آن را در محیط نگذاشتم).

برنامه با تنفس آگاهانه شروع می شد. روی یک صندلی راحت نشسته بودم! همانطور که مربی می‌گفت، دم و بازدم را با توجه کامل به جریان هوا و کارکرد ریه انجام می‌دادم. چقدر کار خوبی بود. چه حس آرامشی داشت. قرار بود سه دقیقه این فرایند طی بشود. نمی‌دانم تا چه زمانی این فرایند را ادامه دادم اما زمانی که چشم‌هایم را باز کردم، متوجه شدم مدت زیادی است که از اتمام پادکست گذشته است و این تنفس آگاهانه آنقدر آرامش‌بخش بوده که به خواب رفتم!

پلان سوم: یک پیاده‌روی نسبتاً طولانی صبحگاهی همراه با مطالعه

یک هفته پیش بود که بعد از صحبت‌هایم با زینب، کتاب نیلوفر و مرداب را به من پیشنهاد داد. کتاب را همان شب توی قفسه کتاب‌های نخوانده جا دادم تا سر فرصت به سراغش بروم. از آنجا که کتاب کم حجم بود، مدام از توی قفسه صدایم می‌زد تا اینکه یک صبح که قصد پیاده‌روی صبحگاهی داشتم، کتاب را توی کیفم گذاشتم (این یکی از عادت‌های من است که وقت پیاده‌روی، کتاب بخوانم. این طور صَرف زمان برایم لذت‌بخش‌تر می‌شود). جالب بود که بعد از مطالعه چند صفحه ابتدایی کتاب، موبایلم را گوشه کیفم انداختم تا حواسم پرتِ پیام‌ها و تماس‌ها نشود. این کلمه‌ها تابحال کجا بودند واقعاً؟!

ذهن‌آگاهی هیچ‌وقت واژه غریبی برای من نبوده است، اما به اندازه کافی حواسم را جمع معنی‌اش نکرده بودم. انگار فقط از کنارش گذشته بودم تا مثل خیلی‌ها ادعا کنم که این واژه را می‌شناسم. کتاب با تاکید بر تنفس آگاهانه پیش می‌رود. مدام تکرار می‌کند که تنها زمانی می‌توانیم در زمان حال باشیم و درست زندگی کنیم که مراقب خودمان در زمان حال باشیم. اگر دنبال شادی‌ها هستیم باید بپذیریم که رنج‌هایی در زندگی‌مان وجود دارد. هرگز این رنج‌ها را انکار یا سرکوب نکنیم، بلکه یاد بگیریم تا آگاهانه با آن‌ها مواجه شویم و باز هم تنفس آگاهانه.

تازه بعد از خواندن این کتاب و توجه به تمرین‌هایش بود که متوجه شدم چرا همیشه همان چند دقیقه اول بعد از شروع تمرین مدیتیشن، خواب می‌رفتم. این همان حس خوب آرامش بود که وجود پر از استرس و اضطراب من را فرامی‌گرفت. آرامشی که به خاطر کارهای زیاد و فعالیت‌های بیش از حد، از خودم دریغ کرده بودم.

***

ذهن‌آگاهی شاید یکی از غریب افتاده‌ترین واژه‌های دوران کنونی است. زمانی که خودمان را غرق در مسئولیت‌های گوناگون می‌کنیم، از یاد می‌بریم که چقدر روحمان نیاز به آرامش دارد. تا وقتی که یاد نگیریم خودمان بیشترین اهمیت را در زندگی داریم، شاید رسیدن به هدف نهایی زندگی، کمی دشوار به نظر برسد. این یعنی نیاز داریم بیشتر از هر زمان دیگری مراقب خودمان باشیم.

کتاب نیلوفر و مرداب، تجربه جدید زندگی من بود. تجربه‌ای همراه با لذت فراوان. دنیای واژه‌های این کتاب سراسر نور بود برای من و راهی را رو به من باز کرد تا بیش‌از‌پیش برای آنچه هدف نهایی من است، تلاش کنم و همچنان در این میسر با وجود سختی‌هایی که قرار است با آن‌ها کنار بیایم، از زندگی لذت ببرم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز