وقتی قانون پنج ثانیه دوباره مرا به زندگی عادی برگرداند

۴:۲۱ ق.ظ ۱۸/فروردین/۱۴۰۰

پلان اول: قبل از اینکه بدانم می‌شود واقعاً با حال خوب کارهای عقب مانده را تمام کرد.

تا دیروقت شب بیدارم و کتاب می‌خوانم اما این مطالعه به تنهایی حالم را خوب نمی‌کند. از کار روزانه خسته شده‌ام و از اینکه هرچه کارهایی عقب افتاده را پیگیری می‌کنم، باز هم کارهایی هست که باید انجام بشوند، کلافه‌ام. این‌ها را نتیجه بی‌حوصلگی‌ها و پشت گوش انداختن‌هایی می‌دانم که در طول ایام تعطیلات عید اتفاق افتاد. حالا اینکه بهار هم حال و هوایش آدم را به سمت خواب‌آلودگی و بعضاً تنبلی می‌برد هم بی‌تاثیر نیست! (از آن دلیل‌هایی که بعداً وقتی آن را می‌شنوی، خنده‌ات می‌گیرد)؛ ولی برنامه‌ریزی‌ها را نباید دست کم گرفت. روی میز کارم پر شده از کتاب‌های انگیزشی و مثلاً حال خوب کن، اما خبری از خوب شدن حالم نیست.

***

پلان دوم: کتابفروشی باغ کتاب کرمان

زینب پر از انرژی است. پر از حال خوب. از آن افرادی که آدم حتی اگر حالش خوب نباشد، کنارش پر از انرژی می‌شود. بس که حرف‌های خوب می‌زند؛ از کارهایی که کرده با هیجان صحبت می‌کند و کاملاً حرفه‌ای از کتاب‌هایی که خوانده و جدیداً برای کتابفروشی سفارش داده است، تعریف می‌کند. توی قفسه‌های کتابفروشی می چرخم. چند کتاب چشمک می‌زنند ولی یاد کتاب‌های کتابخانه‌ام می‌افتم که یا نصفه خوانده شده‌اند یا هنوز در صف خواندن هستند. وسوسه خریدن کتاب هم لحظه‌ای رهایم نمی‌کند تا بالاخره یک کتاب از پشت همه کتاب‌ها، صدایم می‌کند: قانون پنج ثانیه.

***

پلان سوم: ساعت هشت صبح، پشت سیستم در دانشکده، پر از انرژی

از لحظه‌ای که متوجه شدم کار با آن اینترنت درب و داغان و وصل شدن به پایگاه‌های اشتراکی وزارتخانه خیلی سخت است، تا لحظه‌ای که تصمیم گرفتم به دانشگاه بروم، فقط به اندازه شمارش معکوس از پنج تا یک طول کشید و چقدر جواب داد. از این حال خوب، چنان حس شفعی کردم که احساس کردم این حس چقدر تابحال برایم غریبه بود.

حالا نشسته‌ام پشت سیستم دانشگاه و دارم با یک ذهن باز، کلیدواژه‌های جستجوی دانشجو را مدام تغییر می‌دهم تا به یک نتیجه ایده‌ال برسم. این اولین بار است که حتی پیدا کردن یک استراتژی جستجو هم برایم بدون حرص خوردن، انجام می‌شود.

دومین شمارش معکوس هم زمانی است که می‌خواهم از دانشگاه به خانه برمی‌گردم. وسوسه می‌شوم که به دوستانم سر بزنم. ساعت ۱۰:۵۵ دقیقه است و من فکر می‌کنم اگر برنامه‌ام را تنظیم کنم می‌توانم با سرویسی از دانشگاه به خانه برگردم که آخرین ایستگاهش به خانه نزدیکتر است؛ در عوض دو ساعت دیرتر به خانه می‌رسم. ۵، ۴، ۳، ۲، ۱… حالا توی ایستگاه منتظر سرویس هستم و ساعت ۱۱ است. این بار هم جواب داد.

***

هنوز کتاب قانون ۵ ثانیه را تمام نکرده‌ام. یعنی در اصل هنوز در بخش‌های ابتدایی کتاب مانده‌ام و دارم با دقت این کتاب را می‌خوانم. از میان تمام کتاب‌های تحول در فرد، تابحال این کتاب که نوشته مل رابینز است و کتاب خرده عادت‌ها از جیمز کلییر را مفید می‌دانم. بعضی کتاب‌ها فقط عامل انگیزه‌اند اما لااقل تجربه من این را ثابت کرده است که انگیزه صرفاً کارساز نیست. وقتی فقط پر از انگیزه باشی و عملی در کار نباشد، درست مثل تیری هستی که در فضا رها شده است بدون اینکه به هدف برخورد کند. درست مصداق بارز این ضرب المثل که: «دو صد گفته چون نیم کردار نیست».

در کتاب قانون ۵ ثانیه به شما توضیح داده می‌شود که تا زمانی که دست به اقدام نزنید، هیچ کاری انجام نمی‌شود. هیچ اتفاق و دگرگونی پیش نمی‌آید. در حقیقت اگر کاری را تابحال به هر دلیلی به تعویق انداخته‌اید، باید با انجام دادنش، با آن روبرو شوید و مطمئن باشید حتی اگر نتیجه هم نگیرید از اینکه به موقع اقدام کرده‌اید تا زمان داشته باشید تا راه‌های دیگری را هم امتحان کنید، از عملکردتان راضی خواهید بود.

درست مثل من که با مطالعه اولین کلمات این کتاب تصمیم گرفتم دوباره به سایتی که تا پیش از این ماه‌ها در حال خاک خوردن بود، سر بزنم و به خودم قول بدهم دوباره شروع کنم و این بار همه چیز را طبق یک برنامه پیش ببرم. برای اینکه نوشتن را شروع کنم توی ذهنم گفتم: اگر فکر می‌کنی داری این کار را به تعویق می‌اندازی کافی است یک شمارش معکوس دوست داشتنی را تکرار کنی؛ ۵، ۴، ۳، ۲، ۱…. بوم!!!!! حرکت!!!!

در پست‌های بعد حتماً بیشتر در مورد این قانون صحبت می‌کنم. این کتاب برای من حکم یک جادوی دوست داشتنی را دارد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز